تبليغاتX
My Immortal
...


می خواهـــــــــــــــــــــــــــــــــــم بالا بیاورم...

                                                     همه ی دل بستگی هایم را...

می خواهـــــــــــــــــــــــــــــــــــم سکوت کنم....

                                                    همه فریاد هایم را...

می خواهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ننویسم...      

                                                     از دلتنگی هایم...

اما نمی شود...

این بار نیز به سوگندم لبخند زدم...


.

.

.

رسم زندگی اینگونه نبوده!

شکستن رسم نیست،سنت شده، برای ما نا آدم ها!

بی بهانه شده همه چیز!

دیگر به دنبال بهانه نیستیم!

این نوشته ها نیز دیگر بی مفهومند! برای مخاطب هایم، حتی برای خودم!

کلمه ها و مفهوم های احتمالی ذهنم زیر خرباری از سیاهی مدفون شده..

دیگر حتی خودم هم نمی توانم بفهمم در پشت این لبخند کج چه ها پنهان است...

این قلم به روح من آلوده شده...

دیگر باران برای من علت باریدن نیست! دل من فاصله گرفته از باریدن!

عیب از من نیست،عیب از شکستن است...

شکستم ...

وقتی نتوانستم برای گریه های خدا علت پیدا کنم...

شکستم... وقتی نتوانستم برای گریه ی ِ عزیزی سکوت کنم...

شکستم... وقتی سکوت ِ تنهایی هایم با نفسی شکست...

شکستم... وقتی آن نفس، بهانه ای شد برای نفس کشیدن...

مردم... مدتیست که صدای نفس هایم را نمی شنوم...

مرده ام؟!

.

.

.


بی سیگار شده ام!

تنها رفیقم را به اندازه ی چند ثانیه فروختم...

دیگر از من چیزی نمانده،جز چند خط نوشته که آن نیز در گذز زمان محو گشته...

این وجود ارزش پذیرفتن ندارد!

آلودگی با خون من همسو گشته...

نمی توان سکوت کرد! حرف هم نمی توان شاید...

.

.

.

این تهوع از تهی بودن است...

این سکوت از نا توانی ست...

این نا نوشتن هم از بی جوهریست...

جوهره ی وجودم تمام شده است...

دیگر علتی نیست...

دیگر از من هیچ نمانده...

من اینگونه نبودم!

این من نیستم.

+دلــــــــــــــــــــــــــــــــــم فقط یک آغوش می خواهد...

                                                                                   بی بهانه!

+این آلودگی ار آن ِ من است! پس اگر شکوه می کنم،گمان مبر که گناه از آن ِ کسی جز من است! 

                   گنــــــــــــــــــــــــــــــاهکار منم!      فقط من!

+نفسهایت را از من دور کن...

                          مبادا به آلودگی من دچار شوی...

+ببخش که آخر داستان ما به پای شعله های نبودن ها سوخت!

+هر بار که صدای اشک هایت را می شنوم نفس هایم خود داری می کنند از بالا آمدن...

رفیق اشک من در پشت بغض ام می شکند...

این سکوت بی بهانه نیست....

+من مشتری خوبی نیستم معمار زندگی من....

+ یک چند خط سکوت

+ نوشته شده در  Mon 12 Dec 2011ساعت 2:56 PM  توسط Mw  | 

یک روز سکوت به احترام مهر...

+دلتنگم...!

+ نوشته شده در  Thu 29 Sep 2011ساعت 2:23 PM  توسط Mw  | 












.

+ نوشته شده در  Mon 4 Jul 2011ساعت 10:1 PM  توسط Mw 




آری...

باور کردنش چه دشوار،

گریه های آسمان به بهانه ی مادری

 و زمین مریم است و حرامزاده ها می زاید و اشک دوباره ی نوزادی را،

و من بنده ی نگرانی بودم که زاده ی طهارت گِل شد و اکنون  نجاستیست به یادگار.

منی که بودن را به تمسخر گرفت، حال را به اندکی به آینده فروخت و آینده را بی هیچ صدا به فراموشی سپرد،

آری، من زاده ی رنج، رنجی که لحظه ی تولد ضجه ی مادر و اشک من شد/.

زندگانی را بسان شطرنج گاه بردم و گاه باختم.

نمی دانم که چرا اینگونه می جنگم و خسته نمی شم از باخت،

نمی دانم این سربازان پیاده رو که با خون خود تا وزیر شدن پیش می برم چگونه به این سادگی اسیر شاهیانه ی شطرنجی دیگر می بازم/.

صحنه پیوسته به جاست/.

زندگی لحظه ایست که جاودانگی اش را از نفس هایم می گرد و با من خواهد مرد.

زندگی فرصت اعتماد است و هر که با اعتمادی ابدی به استقبال تباهی پا می نهد،جانم بستان و رهایم کن که خون یا گری پیشه ی من ست و تردید پوشه ام/.

 گرم است هوای پس پنجره  ی اتاقم، زمزه ای ست در پشت درهای این اتاق که گاه بی صدا من را به خود می آورد،

نمی دانم این صدای توست یا شیون قلب من،نمی دانم/.

غروب نگاهت را هر بار از پس این آسمان بی رنگ دیدم،

اما ندیدم که این سرخی از چشمان بی اشک من است/.

 عقرب است اما پست مدرن می چرخد/.

زمستان را پارو می زنم تا مجالی برای بهار بماند،پاییز در راه است،

شاید تابستان هم بیاید...



+آسمان تو هم بغض کن، اما نشکن...

+چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دور شدم از مسیر زندگی وهدف هام...

+می دانم که این هفت دل هم برایم تریبی رنگی پیش نخواهد داشت،هه، من که همه ی زندگی ام را شرط بستم...

+ببخش زندگی، گاه بلوفت را خواندن سخت نیست! تو هم دستت خالی ست.

+سکوتت نا بخشودنی ست رفیق.

+خبری از من نیست.

+در گوشه ی چشمانم هدیه برایت نگاه داشته ام ...

+ نوشته شده در  Wed 8 Jun 2011ساعت 1:39 PM  توسط Mw  | 

 

 

 

 

من از جنس زمینم،از جنس نیامدنها،،

 آمدنم را به ودیعه گذاشتم تا نیامدن هایم بی دلیل نقض نشود،،
نمی آیم چون می دانم چند روزیست که سرایم دیگر مانند گذشته سقفی به وسعت بی کران نیست،،

آری نازنین،،

اینجا برای آسمان نیز باید پرداخت،،

خوب می دانم که اینجا جمعه بازار،عشق را در بسته های کوچک زرد و سرخ نسیه می دهند،،

برای دروغی باید از پدر جایزه گرفت!!

اینجا قدر شناسند،قدری که شناخته نیست!

اینجا خاطراتت را هم محکوم می کنند،،

در این دیار مردم شعر حافظ را به فال کولیان اندازه می گیرند،،
مولایم را در پشت اشعارش اشکها می ریزد...

اما چشمان من بی دلیل ابریست...

من می دانستم در پس هر دوستی یک گذر هست،،
من از گذشتن ها نیز گذر کردم،،

من از مرز نابودن ها گذشتم تا آشکارا شدن، به اندک فریبی...

من از منی هم گذشتم تا خورد شدن را زیر لگد های غریبه ای که زمانی آشناترین آشنا بود راآشنا کنم...

من،،
انسانی که از انسان بودن هم خسته شد!!!
ما اینجا از خودمان هم خسته می شویم...

نیا باران زمین جای قشنگی نیست...

 

+نو

+نوشته های مــــــــــــن رو دوست می دارم!

+منتظر معجزه نیستم،نباشید، نمیاد! معجزه خودتونین!فقط باید باور کرد... 

+آهنگ بلاگم حس خوبی داره،، حس می کنم که دارم به مرگ احساس،مرگ نوشتن نزدیک می شم،

پس اگه کمم یعنی حرفی برای گفتن ندارم!

+ نوشته شده در  Mon 11 Apr 2011ساعت 9:50 AM  توسط Mw  | 

 

 

گاه مجبور می شی خودتم نقض کنی ...

خسته می شی از تمام عهدهات،،

نقض یعنی سقوط...

سقوط برای پرواز،،

سقوط می کنی به امید بال هایی که مدتهاست حسشون می کنی...

اما بال از ترس سقوط تنهات گذاشت ...

فقط یه چتر همیشه سبز باقی مونده واست ...

چتری که همیشه باز ِ...

چتری که در آغوشش تو رو تا نا مکان ها می بره ...

زیر سیلی اشکاش چشام رو  که بستم سرما خسته شد از سرد بودن...

لبخند می زنم،شیرین ِ شیرین...

 صورتم خیس ِ اما اشک از آن من نیست...

+سقوط کنید بعد بخوانید...

+از شوق حس آن وجود هر از چند گاهی چشمانم را می بندم تا زیر خاطره ی آن حس یک بار ِ دیگه سقوط را تجربه کنم...

+عزیزی شیدخت...

+عزیزی بوف کور عزیز...

+این فیلم رو ببینین...August Rush

+the music is around us,, all u have to do is  listen

++معمولا وقتی می نویسم دیگه نمی تونم تکرارش کنم! این رو یه بار نوشتم پاک شد... اندازه اولی دوسش ندارم...

+ نوشته شده در  Mon 28 Feb 2011ساعت 12:7 PM  توسط Mw  | 

سیگاری روشن می کنم...


در تنهایی هایم...


باز هم تنها،،

قدم می زنم...درخیالم،خاطراتم،دنیام...

چشمانم رو به آسمان...

تو نگاهش غم رو می بینم...

چی شده؟ تو دیگه چرا؟از چی دلت گرفته؟

بیا رفیق،بیا یه سیگار با هم بکشیم،به یاد گذشته،خاطره...

دقیقه ها غزل می گن وقتی سکوت می شکنی...

غم از چشمانت جاری می شه...

دلم گرفت...

آخه تو دیگه چرا؟ 

می بینی؟

می بینی چطور بشر گند زد به این زمین؟ می بینی؟

می بینی آتش عشقی که در من ِ چطور مثل این برفا داره قلبم رو ذوب می کنه و با گند و کسافت همرنگ می شه؟ می بینی و سکوت می کنی؟

نکنه داری به نیمه ی ِ پر لیوان نگاه می کنی؟

آره خب همیشه چند قطره ته لیوان می مونه اما به خاطر تو که نیست ...

لبخند بزن رفیق...

تو حق این نگاه رو نداری،،

لبخند بزن...

ببین هنوز دستش به آسمون نرسیده؟! ببین هنوز به زیبایی روزای اولشه؟

.

.

.

لبخند کجی می زنه!

لبخند می زنم!

پرواز می کنم تا نگاهش!

.

.

.

سیگار خاکستر شده و من همچنان در حال قدم زدنم...!


+این پست وقتی نوشتم که حال هوام مال ِ این دنیا نبود،چه خوب بود...

+تو هم بزن رفیق،،تو هم بزن...

+ابری ِ ابری هستم... گاهی رعد می زند... درک کن رفیق...

+این پست رو تقدیم می کنم به شیدخت عزیز...

++سکوت

+ نوشته شده در  Mon 31 Jan 2011ساعت 9:20 PM  توسط Mw  | 

بشنو...



سلامی به گرمی نگاه نا تنی ات،سردی این می ناب و لبخند تلخم...

یلدایی تنها،، حضوری بی انتها...

حسرت خورده نشدن جامی شراب...

شرابی سرخ، به سرخی چشمانم،از نگاهم مست خواهی شد...

دست نخورده،به سان بکارت روحت...

نمی دانم قصه از کجا شروع شد،اما پایانش به وضوح همین شراب است،شفاف اما سرخ...

صدای گام های نیامدنت را به قلبم گوشزد کردم...

امشب پا به پای نرفتن هایم صبوری می کنم.

نمی شنود...

مهمان می کنم دیوان شمس را به می،سیگار و چند خطی از چرت نوشته هایم...

حضرت عشق با لبخند:

                بر آن زشت بخندید که او ناز نماید 

                                     بر آن بار بگریید که از یار بریده است!

لبخند می زنم...

+                 -

+ هر کس اندر جهان مجنون لیلایی شدند

                                  عارفان لیلای خویش و دم به دم مجنون خویش

+یلدای تک تک عاشق های روی زمین مبارک.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Thu 30 Dec 2010ساعت 6:16 PM  توسط Mw  | 


پاییز بی هیچ بهانه زیباست،پاییزی که بهانه اش تو باشی نه من...

زمستانی در پیام رفتنت ،خرد،بشکسته،برگ به برگ،در خوشه ی ِ طلایی گیسوانت،به واسطه ی پردیس ترد شده از لرزش نگاهت که گر معصیتی دچار شوی به واسطه ی ِ عمریست در مسیر باد،،

پر پرواز تو را با دستان ِ ناتوان ِ کوچکم،خشت به خشت،پرواز به پرواز خواهم ساخت، چون بوسه ای مرگبار به گلوله که برگ برگ ِ آن را به بهانه ِ پر زدنت خواهم توان شاید، مرگ من و پرواز  ِ تو که حقیقت است صدای مرغی چون ققنوس و باز هم زمستان...

زمستانی بدون خورشید ، یخ زده چون برف که با تمام فسردگی نیز می توان آب شاید،،
خرد،تکه به تکه ،ذره به ذره،یخ زده و می سوزم چون تو را طلب کردم،اینگونه می شود قطره به قطره و باران تا باران چون سیلی روان تا سر حد مرگ ،،

گر تولدش تو باشی،،

جاری و روان، چون اشک ِ طفلی پا به ماه که نه از سر ذوق،که شاید تنهایی، تقدیر و جبر به تنها بودن، ماندن که رفتن آن به بهانه بودن ِ تو و حضوری به واسطه ی ِ رفتنت،،

کاش که حقیقت در پس ِ گیسوانت تاریک نمی ماند که ظلمت را به تیرگی چشمانت نسبت ندهند،،

ابلیس بود و اینگونه بود، چون فرشته ای سر افکنده به تقدیر زمان سرگشته و پریشان،،

لیلی یکبار دیگر زاده شد،بی مجنون،خود مجنون شد...

پرسید که چرا تولد و چرا زندگی ...

چرا لیلی که تو آن رهگذر  ِ تنها در پس ِ ثانیه ها باشی،،

از قله نگاهم کن که به واسطه ِ تولدی است به تهمت که چنین است و چنان، مالکان ظلمتم را چه باکی است که چگونه لب به جان تشنه می کنم ...

فردای دیگر در پیش است و تولدت دوباره...

+این پست کمی دیر نوشته شد...

+این پست کمی زود نوشته شد..

+کوچلره سو سپ میشم...

+زمزه

+زمان

+فلش بک

+سکوت

++ می دونم تو خاطراتت           نمی شم حتی یه خط،،

                من می شم نقطه ی ِ تو             برو دوباره سر  ِخط

+ نوشته شده در  Fri 19 Nov 2010ساعت 2:17 PM  توسط Mw  | 



بلند می شوم ...


هیچ دستی با من نیست،احساس می کنم همچون منبع نور شده ام باقی سایه ای پشت به من، نمی فهممشان،نمی فهمند مرا...

چیزی در گوشم زمزمه می شود،دقیق می شوم اما هنوز گنگ است،

 سعی می کنم به خاطر بیاورم...

...but You still have all of me

شروع به راه رفتن می کنم،، سایه ها به دنبالم،وجودشان را حس می کنم اما بر نمی گردم...

...But You still have

دست هاین طلب می کنند، رفیق...

رفیقی که بی بهانه است اما او هم نیست،، نخواستم که باشد... 

ایندفعه من می خواهم بسوزم... تا عمق وجودم... به پایش...

...But You Still

نقابی نبود اما در پی نقاب پوست صورتم را از هم دریدم...

صورت زشتم کریه تر شده،،نمی خواهم زیبا باشم،نمی خواهم صورتک باشم...

...But You

اما تو،نه دیگر تویی وچود ندارد...من ماندم و من ،من به عظمت یک وجود بی همتا که دیگر علت نیست!

خدا بی هیچ بهانه زیباست،خدایی که همیشه همراهم بوده و همسفر و من سالها در پی همسفر...

...but

اما هیچ،دیگر هیچ نمی خواهم،جز این وجود...

با من بمان حتی اگر ناچیزم، تو تنهایم نگذار،، به تنهایی هایم قسم،، می مانم، تا آخرین قطره ی ِ عشق...

پ.ن: تا کی می خواهیم به شکار پرنده برویم و تیر به سوی سایه رها کنیم؟!

پ.ن2: Dont Try To Fix Me I'm Already broken

پ.ن3: سکوت لذت بخش ترین موسیقی دنیاست...

پ.ن4: سکوت گاه نشانه ی عظمت است گاه حماقت! این روز ها سکوت هر کسی برایم عظمت است...

پ.ن5:این همه گفتیم،حضرت حافظ هم گفت:

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

                                           آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

پ.ن6: دستهایم را، نگاهم را، وجودم را سپردم به تو،معمار زندگیم باش، از نو بساز مرا...

دریا کن مرا...تا شاید نشانه ای باشد برای...

پ.ن7: 7 را دوست می دارم پس در برابرش سکوت کنم...

+ نوشته شده در  Fri 29 Oct 2010ساعت 1:2 PM  توسط Mw  |